برای آنکه باید باشد و نیست...
برای پدر بزرگوارم ، برای پدر بزرگ تو
در آستانه نوروزی دیگر بدون حضور گرم او...
کـــــــــاش میشد لحظه ها را حبس کرد
در کتاب زندگانی دست کرد
کــــــــــاش در تقدیر آدم دل نبود
عشــــق را در خانه اش منزل نبود
کـــــــاش چشمانم صـــــدایت میزدند
ساز غم هایم برایت میزدند
دل پر از اندوه جان فرسای توست
خوب میدانی دلم هم پای توست
فاصله گر قدرتش را پیش چشمانم کشید
وحشیانه از تنـت روح لطیفت را درید
گوش بسپارد به این نجوای دردآلود من
تو نخواهی رفت از روح و تن و از بود من
نور می خواند تو را سمت خدا
کــــــــاش میشد ابرها را کرد از باران جـــــــدا
گرچه این افسوس ها را رنگ نیست
کاش میشد گفت این دل تنگ ، نیست...
خیلی دلتنگتم بابا... خیلی..
می دونی نفهمیدم هیچ کس و هیچی نمی تونه جای تو رو پر کنه...
دلم برات تنگ شده
دلم برای بابا گفتن تنگ شده....
برای کلمه ای که مترادف نداره
این سومین نوروز بدون حضور توست و باور کن
با تمام چیزهای خوبی که در زندگی دارم
،همسرم دخترم ،
همیشه جای خالی تو در زندگیم هست و خواهد بود
بابا ، بابای خوبم ،
پدر مهربانم
پدر بزرگوار و خوشنامم
عیدت مبارک....



برای آنکه باید باشد و نیست...
